خرید بک لینک
به موسیو گفتم: «در این لحظه از خاطراتی که تا ده سال دیگه به قبلی ها اضافه می شن و بعضی شبا از پا درم میارن می ترسم.» گفت: «باید قلبتو در بیاری. به من اعتماد کن. به جاش بهتره از آلزایمر بترسی دختر جون. خاطره ها هر جوری باشن تو هستن، تا هستن تو معنی می دی، چه تلخ چه شیرین. دیدگاه دل خوش کنکی ه. به قول ویلی لومان گوه به این زندگی! من عاشق این دیالوگم.» من نمی دونم کجای کار همیشه می لنگه. نمی دونم چرا همیشه باید یه جای کار بلنگه. چون مثلاً ایده آل گراییم؟ یا باید همیشه غر بزنیم؟ یا چی؟ ببین موسیو، من خیلی وقته با کسی حرف نمی زنم. منظورم اینه که دیگه دنبال این نیستم ک

برچسب: نویسنده: النا نیکنام تاريخ: چهارشنبه 21 مهر 1395 ساعت: 8:32

با یک سؤال شروع می شود: چرا من؟ نه که بخواهم فلسفه بافی کنم و با هزار مدل استدلال ثابت کنم حق من چه هست و چه نیست. ولی وقتی می پرسیم چرا من؟ همه ی درگیری ها شروع می شود. چون باور کرده ایم "می دانیم." و با این دانستن خودمان را محق یک سری چیزها می دانیم و اگر خلاف آن ها به خودمان ثابت شود، عصبی می شویم. نظم دیوانه وار مطلق من از همین فکر دانستن و خود را محق خیلی چیزها در نظر گرفتن شروع شد. قوانین شرعی و عرفی و اخلاقی توی ذهنم برای خودم تعریف شد و من تبدیل شدم به همان کودک ماسک به صورتی که فقط فکر می کند می داند، می فهمد، حق دارد، درست می گوید و این اندیشه ی مریض "من

برچسب: نویسنده: النا نیکنام تاريخ: چهارشنبه 21 مهر 1395 ساعت: 8:32

کاش غرق می شدم مثل افلیای روی چوق الف بین صفحات این کتاب.

برچسب: sleep sugar,sleep sugar lyrics,sleep sugar and survival,sleep sugar chords,sleep sugar mp3,sleep sugar levels,sleep sugar potf,sleep sugar piano sheets,sleep sugar mp3 download,sleep sugar lyrics meaning, نویسنده: النا نیکنام تاريخ: چهارشنبه 21 مهر 1395 ساعت: 8:32

باخته بود. توی اتاق تاریک با آن همه پوستر بی معنا روی دیوار، نشسته بود کنار پنجره ی رو به حیاط کوچک و باغچه ی خشکیده، سیگاری بین دو انگشت دست چپش گرفته بود و خیره شده بود به حلقه ی دور انگشتش که دیگر آیینه ای نبود، کدر شده بود. وقت درگیر شدن با مرداد و ماه کامل و اعداد مبهم نبود. دستی بین موهای کوتاه سیاهش کشید و باز خیره شد به حلقه ی کدر. حلقه ای که دیگر نبود. مرد خسته ی تنها... آبی برایش رنگ نمی شد انگار. باخته بود به شب.

برچسب: باز شبی مهتاب,باز شبیه شب بارانی ام,شبی باز ازان کوچه گذشتم,بی تو باز شبی,باز یه شبی,باز عشقم زد شبیخون,بی تو باز شبی از, نویسنده: النا نیکنام تاريخ: چهارشنبه 21 مهر 1395 ساعت: 8:32

تنهایی... ای رفیق شفیق دور افتاده ی من :)

"Open your heart, I'm coming home..."

برچسب: مثل دیگران باش,مثل ديگران باش,مستند مثل دیگران باش,یکی مثل دیگران,دانلود مستند مثل دیگران باش, نویسنده: النا نیکنام تاريخ: چهارشنبه 21 مهر 1395 ساعت: 8:31

هوا گرگ و میش بود و سرد؛ سرد بهمن ماه شمال. دریا تازه مدّش تمام شده بود و نم دلنشین شن و ماسه ی دم ساحل، جان می داد برای پابرهنه تنها قدم زدن و نفس عمیق کشیدن و نگاه کردن به آسمان. پاچه های شلوارم را بالا زدم و کفش هایم را در آوردم. قدم زنان رسیدم به ساحل. موج ها آرام و بی آزار می آمدند و می رفتند. چشم هایم را ریز کردم و به لباسی که کمی دورتر دم ساحل افتاده بود و داشت خشک می شد نگاه کردم. لباس آبی بلند توی باد تکان می خورد. نزدیک شدم. باد که آرام گرفت، پیکر ضعیف تو توی لباس شروع کرد به لرزیدن. تو بودی که بی جان و یخ کرده توی آن تکه لباس آبی بلند افتاده بودی کنار س

برچسب: ری را نام دختر,ری را,ری را سید علی صالحی,ري را,ری را به چه معناست,ری را نیما,ری را سهیل نفیسی,ری را یعنی چه؟,ری را عباسی,ریرا کیست, نویسنده: النا نیکنام تاريخ: چهارشنبه 21 مهر 1395 ساعت: 8:31

انسان هایی که طعم اندیشیدن را می چشند، در دو راهی انتخاب بین آینده ای سخت دلپذیر ولی دردناک و آینده ای نسبتاً خوب ولی معمولی، اولی را انتخاب می کنند. کسانی که تشنه ی فهمیدن اند، رنج طلب می شوند؛ رنج خوشایند حقیقت جویی و نیافتن!



پ.ن: این حس، یک آسمان زدگی بیست و دویی است.

پ.ن دو: عجایب...!

برچسب: نویسنده: النا نیکنام تاريخ: چهارشنبه 21 مهر 1395 ساعت: 8:31

یادت هست... ری را؟ من توی چله ی تابستان، از تو دلگیر و از چشم های او دریده شده بودم و هیچ نمی دانستم اگر آفتاب بی امان می تابد و دل هایمان را می سوزاند و رودخانه ی زیر پل آذر هم سال هاست رنگ سیرابی به خود ندیده، همه اش به خاطر خودمان است. از تو که پنهان نیست؛ من با آن مانتوی بلند سیاه، توی چله ی تابستان، عزای یک عمر ندیدن و نخندیدن را به جان خریدم و آسمان هم جفا کرد... درخت ها و زمین و زمان جفا کردند... . تا پل آذر از وسط کویر قدم زنان رفتم تا اینکه نفسم یاری نکرد. خسته شدم... . تو که دیدی ری را... . سرم روی زانوی تو بود. شعر می خواندیم و تو میان امواج پریشانی گیر کرده

برچسب: نویسنده: النا نیکنام تاريخ: چهارشنبه 21 مهر 1395 ساعت: 8:31

میگه: پاییز دوشنبه هاست، اونم نه تهران، نه اصفهان... یه جای دور.

چی بگم؟ می گم: دلم تنگ شده.

برچسب: نویسنده: النا نیکنام تاريخ: چهارشنبه 21 مهر 1395 ساعت: 8:31

صفحه بندی